و او بزرگ تر است...
سر نوشت: بنايم بر اين بود که تمامي پرده هاي اين نمايش يکجا باشد، ولي به سبب بلندي متن و کوتاهي زمان، هر پرده را جداگانه بخوانيد. هرچند يکجا خواندنش لذت بخش تر خواهد بود.
پردهي اول:
مکان: مرکز ِ رايانهيِ دانشکدهيِ فني و مهندسيِ يک دانشگاهِ مثلاً معتبر
زمان: يک روز نيمه گرم تابستاني، سه شنبه، ساعت 13:45
بازيگران: اولي، دومي، سومي، چهارمي، پنجمي
---------------------------------------------------------------------------------
اولي: "ببين مجيد! اين جُوينْتْ هايي که روي يه سيرْکِل هستند رو نيگا. وقتي مِش ميزنم، انگار نه انگار اينجا يه دايره اس. اصلاً نمي بينَتِش."
دومي: "اِلماني که واسش ديفايْن کردي چيه؟ از نوع شِل؟ پِراپِرتي ِ کانِکْشِن هاش رو يِه چک کن."
اولي: "نه بابا. يه الِمان بيم ِ ساده اس.چک کردمش، ولي باز اِرُور ميده."
سومي: "خوب از اون اِلمانِ بالايي يه کُپي بگير تا پِراپِرْتي اش رو با اون مَچْ کنه."
دومي: "اصلاً واسه چه آناليزي هست؟"
اولي: "قراره ديناميکي باشه. ولي از همين مدل واسه آناليز فَتيگْ هم استفاده مي کنم. مدل سنگينه. رانش خيلي زمان مي بره."
سومي: "راستي وحيد! مگه تايْتِل ِ تِز ِ تو چي بود؟"
اولي: "هيچي، قراره يه جُويْنْتِ خاص رو واسهي فَتيگ يه طور بهسازي کنم تا يِيلْدْ اِسْتِرساش بره تو الاستو پلاستيک بدون اينکه دچار دَمِيْج بشه."
دومي: " اِ... ، دو سال ..."
چهارمي: "ببخشيد آقاي ابطحي.! من دارم ميرم. مدلم رو روي اين کامپيوتر گذاشتم براي رانْ. لطفاً تا وقتي هستين بگين کسي دست نزنه. ديروز يکي اومده وسط رانْ، اِنْدْ تَسْکْ کرده."
سومي: "يه کاغذ بچسبونين رو مونيتور که : « در حال رانْ است»، ديگه کسي دست نمي زنه. راستي تنظيمات اِسْکِرين سِيْوِر رو هم درست کنين که وسط رانْ خاموش نشه.!"
چهارمي: "باشه. مِرسي."
دومي: "دو سال پيش هم محمود فياضي رو همين موضوع کار کرده بودا. خوب، باهاش تماس بگير اشکالاتِتو بپرس."
اولي: "آره مي شناسمش. تماس دارم."
سومي: " تو اصلاً چرا از اَنْسيسْ استفاده مي کني. آباکوس خيلي باحال تره."
دومي: "راستي ببينم! مگه تو استادت دکتر منتسب تبار نيست؟ خوب اون که فُول پروفسوره."
اولي: "آره. که چي؟"
دومي: "خوب ، از ..."
چهارمي: "خداحافظ. خسته نباشيد."
اولي، دومي، سومي: "به سلامت خانم ذبيحي، خدا نگهدار، خداحافظ."
دومي: "از گِرَنْتِ استاد استفاده کن. چون فُوله، گِرَنْتِش بالاس. يه ريکوئسْت بده براي يه سيستم خفن
که رَمْ و سيپييو ش بالا باشه."
سومي: "راستي شنيدي سعيد اَپْلاي گرفته؟! قراره بره ژاپن، آيبيتي اش رو هم که داده."
اولي: "... اِ ، مردم چه خرشانسَن تو رو خدا.!"
دومي: "راستي ديشب نَوَد رو ديدين؟ "
اولي: "آره، اين يارو هم آخه آدمه که کردنش سرمربي؟! خداييشا؟!"
دومي: "بابا، مرتيکه حيا رو قورت داده، آبرو رو قِيْ کرده.! يا يه چيزي تو همين مايه ها.! خجالت هم نمي کشه."
سومي: "ديدي چه جوري زِر مُفت مي زد؟ معلوم نيست کدوم ....ي اين رو کرده سرمربي.!"
اولي: "به قول حافظ: مُرده آن است که نامش به نکويي نبرند."
سومي: "خداييش راست گفته. ولي ايني که من ديدم، به نام و اين چيزا کار نداره، رو و آستر و سنگ پا و همه چي رو ميذاره تو جيبش. خيلي لامصّبِه"
دومي: "بچه ها ناهار نمي خورين؟ سِلْف الان ميبنده ها؟ بريم يه جزيره پلو بزنيم تو رگ."
اولي: "بزا من اين رو بزرام رو رانْ. بريم."
پا نوشت:
-------------------------------------------
پنجمي در نمايش مستتر است.
حميد دابالا