بي کرانه
   «  آرشيو   صفحه اصلي وب لاگ »

1234...5

موضوع : اسباب کِشي...تاريخ : 30 August 2007   شماره : 10

 واو بزرگ تر است

تجربه ي بدي نبود. نوشتن در انظار عموم!

براي آدمي منزوي!، که جز براي خود نمي نويسد (البته، شايد به خاطر غرور) و در برقراري ارتباط کلامي با دوستانش به ضعف هاي مديريتي! دچار است( آن گونه که در مدت 5 دقيقه، ديگر حرفي براي گفتن ندارد، مگر شنيدن!) ، اينگونه نوشتن تجربه مفيدي بود. ( هر چند که باز، همه آنچه در دل داشت نمي نوشت)
آن قدر که حالا، جا برايش تنگ آمده! و عزم کوچ دارد.

http://dabala.parsiblog.com

عيد زادروز مهدي(عج)، گستراننده عدل الهي بر پيروانش مبارک

به اميد ديدار

حميد دابالا

 

    ارسال نظر ( 78 )!
موضوع : خونسرد، همچون ...تاريخ : 25 August 2007   شماره : 9

و او بزرگ تر است...

 

سر نوشت: اين يک نمايش­نامه نيست.!

 ------------------------------------------------------------------------------------------------

 

: "... اِ، ... مامان، مامان، چي شد. محسن ! بدو ... مامان، ... ."

بابا: "بچه­ها کمک کنين بخوابونيمش روي تخت. بيا."

مامان: "هيچي، هيـ... "

بابا: "علي بدو دنبال دکتر، ببين هست، دکتر دارن؟ بدو؟"

: "آقا ببخشيد، پزشک کجاست؟ اگه بگيم بيآد اينجا، ميآد؟"

مهماندار: "آره، مگه چي شده؟"

: "نمي­دونم، مامانم حالش بد شده، نمي­دونم ..."

مهماندار: "سالن دو، آره. بگو مريض داريم، بايد بيآد."

(نفس زنان): "آقاي دکتر... سلام... ببخشيد... ما، من، ... يکي از همراهاي من ... مريضه، نمي­دونم، يهو حالش بهم خورد. ... مامانم..."

دکتر: "خوب وَرِش دارين بيارين اينجا، کدوم سالن هست؟"

: "هفت. چي چي رو بيارم اينجا، غش کرده، حالش بده. ..."

دکتر: "من که اجازه ندارم بيام توي کوپه شما. بايد رييس قطار اجازه بده. همين­طوري که نميشه.!"

: "يعني چي رييس اجازه بده؟، مريضه آقاي دکتر.!"

دکتر: "مي دونم عزيزم، ولي خوب اگه توي اين فاصله اي که من ميآم تا سالن هفت و برمي­گردم، يه مريض بدحال پيدا شه چي؟ اونوقت من اينجا نيستم که؟"

: "خوب دکتر، الان هم يه مريض بدحال داريم ديگه؟"

دکتر: "حالا مريضتون چند سالشه؟"

: "چهل و پنج ساله"

دکتر: "خوب، يه خانم چهل و پنج ساله که مريض سرپايي يه. بيارينش همين جا. داره ناز ميکنه."

: "ناز ميکنه! مگه تازه عروسه که ناز کنه؟ خانمي که يه پسر اندازه خود شما داره که ناز نميکنه دکتر!! اونم تو سفر! "

دکتر: "به هر حال من نمي­تونم بدون اجازه رييس قطار بيام. تازه! تا 20 دقيقه ديگه هم مي­رسيم مشهد. مي­تونيد ببريدش دکتر، بيمارستان..."

: "... رييس قطار رو کجا مي­تونم پيدا کنم؟"

دکتر: "نمي­دونم، شايد تو رستوران باشه."

 

...

 

: "آقاي رييس اينجان؟"

- "رفته واگن يک."

 

...

 

: "ببخشيد، آقاي رييس کجاس؟"

- "نمي دونم، الان اينجاها بود، رفته سرکشي، شايد تو رستوران باشه."

 

...

 

«به اطلاع مي رساند قطار تهران- مشهد هم اکنون وارد ايستگاه شد»

 

...

 

: "ببخشيد خانم، لطف کنين سريع به اورژانس زنگ بزنين."

- "آقا اينجا اطلاعاته راه آهنه.!"

: "خواهش مي کنم.مريض بدحال داريم."

 

...

 

از منظر يکي از شاهدان اين ماجرا، پرسش­هاي بي­شماري ذهنم را به خود مشغول کرد. به هر رو، فقط به تعدادي از واژگان کليدي اين پرسش­ها بسنده مي­کنم:

انسانيت، آيا، رييس قطار، رسالت پزشکي، چرا، مرگ و زندگي، ؟ ، آگاهي مسافر، پزشک، چگونه. ...

 

------------------------------------------------------------------------------------------------

پا نوشت:

آره خوب، درسته ديگه ، چند روزي براي زيارت و استراحت رفته بوديم به مشهدالرضا، جايتان سبز ...

 

 

حميد دابالا

    ارسال نظر ( 1 )!
موضوع : بدون شرح- بخش نخستتاريخ : 14 August 2007   شماره : 8

و او بزرگ تر است...

 

سر نوشت: بنايم بر اين بود که تمامي پرده هاي اين نمايش يکجا باشد، ولي به سبب بلندي متن و کوتاهي زمان، هر پرده را جداگانه بخوانيد. هرچند يکجا خواندنش لذت بخش تر خواهد بود.

 

 

پرده­ي اول:

مکان: مرکز ِ رايانه­يِ دانشکده­يِ فني و مهندسيِ يک دانشگاهِ مثلاً معتبر

زمان: يک روز نيمه گرم تابستاني، سه شنبه، ساعت 13:45

بازيگران: اولي، دومي، سومي، چهارمي، پنجمي

---------------------------------------------------------------------------------

 

اولي: "ببين مجيد! اين جُوينْتْ هايي که روي يه سيرْکِل هستند رو نيگا. وقتي مِش ميزنم، انگار نه انگار اينجا يه دايره اس. اصلاً نمي بينَتِش."

 

دومي: "اِلماني که واسش ديفايْن کردي چيه؟ از نوع شِل؟ پِراپِرتي ِ کانِکْشِن هاش رو يِه چک کن."

 

اولي: "نه بابا. يه الِمان بيم ِ ساده اس.چک کردمش، ولي باز اِرُور ميده."

 

سومي: "خوب از اون اِلمانِ بالايي يه کُپي بگير تا پِراپِرْتي اش رو با اون مَچْ کنه."

 

دومي: "اصلاً واسه چه آناليزي هست؟"

 

اولي: "قراره ديناميکي باشه. ولي از همين مدل واسه آناليز فَتيگْ هم استفاده مي کنم. مدل سنگينه. رانش خيلي زمان مي بره."

 

سومي:  "راستي وحيد! مگه تايْتِل ِ  تِز ِ  تو چي بود؟"

 

اولي:  "هيچي، قراره يه جُويْنْتِ خاص رو واسه­ي فَتيگ يه طور بهسازي کنم تا يِيلْدْ اِسْتِرس­اش بره تو الاستو پلاستيک بدون اينکه دچار دَمِيْج بشه."

 

دومي: " اِ... ، دو سال ..."

 

چهارمي: "ببخشيد آقاي ابطحي.! من دارم ميرم. مدلم رو روي اين کامپيوتر گذاشتم براي رانْ. لطفاً تا وقتي هستين بگين کسي دست نزنه. ديروز يکي اومده وسط رانْ، اِنْدْ تَسْکْ کرده."

 

سومي: "يه کاغذ بچسبونين رو مونيتور که : « در حال رانْ است»، ديگه کسي دست نمي زنه. راستي تنظيمات اِسْکِرين سِيْوِر رو هم درست کنين که وسط رانْ خاموش نشه.!"

 

چهارمي: "باشه. مِرسي."

 

دومي: "دو سال پيش هم محمود فياضي رو همين موضوع کار کرده بودا. خوب، باهاش تماس بگير اشکالاتِتو بپرس."

 

اولي: "آره مي شناسمش. تماس دارم."

 

سومي: " تو اصلاً چرا از اَنْسيسْ استفاده مي کني. آباکوس خيلي باحال تره."

 

دومي: "راستي ببينم! مگه تو استادت دکتر منتسب تبار نيست؟ خوب اون که فُول پروفسوره."

 

اولي: "آره. که چي؟"

 

دومي: "خوب ، از ..."

 

چهارمي: "خداحافظ. خسته نباشيد."

 

اولي، دومي، سومي: "به سلامت خانم ذبيحي، خدا نگهدار، خداحافظ."

 

دومي: "از گِرَنْتِ استاد استفاده کن. چون فُوله، گِرَنْتِش بالاس. يه ريکوئسْت بده براي يه سيستم خفن

که رَمْ و سي­پي­يو ش بالا باشه."

 

سومي: "راستي شنيدي سعيد اَپْلاي گرفته؟! قراره بره ژاپن، آي­بي­تي اش رو هم که داده."

 

اولي: "... اِ ، مردم چه خرشانسَن تو رو خدا.!"

 

دومي: "راستي ديشب نَوَد رو ديدين؟ "

 

اولي: "آره، اين يارو هم آخه آدمه که کردنش سرمربي؟! خداييشا؟!"

 

دومي: "بابا، مرتيکه حيا رو قورت داده، آبرو رو قِيْ کرده.! يا يه چيزي تو همين مايه ها.! خجالت هم نمي کشه."

 

سومي: "ديدي چه جوري زِر مُفت مي زد؟ معلوم نيست کدوم ....ي اين رو کرده سرمربي.!"

 

اولي: "به قول حافظ: مُرده آن است که نامش به نکويي نبرند."

 

سومي: "خداييش راست گفته. ولي ايني که من ديدم، به نام و اين چيزا کار نداره، رو و آستر و سنگ پا و همه چي رو ميذاره تو جيبش. خيلي لامصّبِه"

 

دومي: "بچه ها ناهار نمي خورين؟ سِلْف الان مي­بنده ها؟ بريم يه جزيره پلو بزنيم تو رگ."

 

اولي: "بزا من اين رو بزرام رو رانْ. بريم."

 

 

 

 

 

پا نوشت:

-------------------------------------------

پنجمي در نمايش مستتر است.

 

 

حميد دابالا

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : بخوان...تاريخ : 11 August 2007   شماره : 7

و او بزرگ تر است...

او خواند. به نام پروردگار خواند.

پروردگاري که کريم­ترين کريمان است.

او خواند. گرچه نمي­دانست، به اذن پروردگار خواند.

او خواند. در عمق سياهي و تاريکي غار.

غاري پر از کينه، شهوت، آز، زور و نفاق.

او خواند. ازدرون غار سياهِ بي­انتها،

و به روشنايي رسيد.

و راه آغاز شد.

راهي نوراني فراروي تو.

اينک اين تو، توي سرکش و بدگمان و پرکينه،

که خود را بي­نياز مي­پنداري از حقيقت، از چراغ.

به پشت سر بنگر. براي تو افروخته­اند.

و به پيش رو نگاه کن، تا چشم توان دارد.

براي تو افروخته­اند اين راهِ پر نشيب را.

پس بخوان، تو هم بخوان. به نام نامي پرورگارت بخوان.

که خواست او در توانستن توست...

بخوان...

آن غار را نساخته­اند براي تو.

بخوان...

 

حمید دابالا

    ارسال نظر ( 1 )!
موضوع : واژه پردازيتاريخ : 28 July 2007   شماره : 6

و او بزرگ تر است...

 

نمي‌دانم چرا اين چنين است؟

گاهي واژگان و يا جمله­ها آن‌قدر گفته مي‌شوند و در به کاربردن آن - شايد - ولخرجي مي­شود که زيبايي، بزرگي و شکوهش از يادها  مي‌رود. و يا تا مرز واژگان روزمره افول مي‌کند.

زماني که جمله‌اي را بارها مي‌شنوي، يا واژه‌اي را مرتب مي‌خواني، مفاهيمش و قدرت و عظمت موجود در آن به سبب تکرار، برايت عادي مي‌شود. به آن عادت مي‌کني و واکنشت نسبت به آن درست مانند واکنش در برابر واژگان روزمره مي‌شود. اصلاً خود ِ آن روزمره مي‌شود. گويي واژگان شأن خود را در برابر گوش‌هاي ما و ذهن‌هاي ما و تفکر ما از دست مي‌دهند. زيادند اين واژه‌ها و جمله‌ها. کافي است فقط به آن‌ها که هر روزه مي‌شنوي يا مي‌خواني و يا به کار مي‌بري کمي بيش‌تر فکر کني.

«خدا.» ، «مادر.» ، «پدر.» ، «سلام. خوبي؟» ، «مبارک.»

و ديگر هر چه بخواهي و سعي کني آن‌ها را بازتعريف نمايي، يا بزرگي‌اش را و معنايش را به تمامي لمس کني، قدرتي نداري و چيزي فراتر از همان کلمات و معناهاي از پيش تعريف شده‌ي هبوط کرده و رنگ‌باخته و تکراري به ذهنت خطور نمي‌کند و همه‌ي آنچه که مي‌داني در حد همان‌هايي است که تا کنون به زور به تو خورانده شده است.

و به نظرم يکي از اين واژگان «علي» (ع) است. آن قدر اين واژه را در کنار خود ديده و به کار برده و شنيده‌ايم که اين تکرار واژه، شخصيت و بزرگي صاحب اين نام را هم در معرض اين عادت قرار داده است. آن‌چنان که به نظر همه‌ي مدح‌ها، همه‌ي ارادت‌ها، همه‌ي محبت‌ها و همه‌ي دلبستگي‌ها به اين نام و اين شخصيت گويي رنگ عادت گرفته‌اند. چه برسد به شناخت، آشنايي و نزديکي به آن حقيقت و آن شخصيت. گويي ديگر دست نايافتني شده است.

و به تازگي نيز به چه ابتذال باور نکردني‌اي کشيده شده است، عيد بزرگ ِ زادروز ياور محمد (ص) ؛ زماني که به نام اين روز قرار است منزلت و جايگاه «پدر» را ارج نهند.

 

ميلاد علي (ع) مبارک

 

 

حمید دابالا

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : پروردگارا ...!تاريخ : 20 July 2007   شماره : 5

 

 

رَبّ ِ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ تَجاوَزْ عَمّا تَعْلَمُ، اِنَّکَ اَنْتَ الْعَلِیُّ الاَعْظَمُ

 

 

حمید دابالا

    ارسال نظر ( 1 )!
موضوع : ميختاريخ : 09 July 2007   شماره : 4

اِفهَم...! اِفهَم...!

ميخ!
ميخ! فقط همين...
كه شايد بزنيش توي پريز برق...
ميخ!...

اِفهَم...!

 

حميد دابالا

    ارسال نظر ( 55 )!
موضوع : يادنامهتاريخ : 28 June 2007   شماره : 3

و او بزرگ‌تر است...

به یاد دکتر فرهاد علمی

در این چند ساله‌ی خودشناسی، خبر درگذشت این و آن را شنیدن بسیار برایم تکرار شده است. بسته به این که با جان‌باخته چه نسبتی داشته باشی و چقدر حساس باشی، خبر مرگ شنیدن بازتاب‌های گوناگونی در آدمی می‌یابد؛ گاه بهت‌زده می‌شوی، گاهی بر پیشانی می‌کوبی، لب به دندان می‌گزی، و یا گاه سری تکان می‌دهی. ...
و از این پس است که تا چندی خود را زیر و رو می‌کنی، و بیش‌تر به خودت و آن‌چه بر تو گذشته می‌اندیشی و به دیگرانی که با تو و در اطراف تو هستند. هر بامدادان که جان بر تن حلول می‌کند از رختخواب خود را بیرون کشیدن و دیر هنگام ِ شب، به خواب برگشتن. پی در پی دوره کردن این روز را و این شب را. ... اندیشه می‌کنی در خودت و دیگرانی که با تو اَند و در اطر ف تو اَند. رسم کهنه‌ی زندگی را سپری می‌کنیم، بی آن‌که لذتی ببریم از با هم بودن.
اما نسبت میان ما چیز دیگری بود. جنس دیگری داشت. برادر، شاید. یا دوست.
معلم و شاگرد، شاید. که می‌داند؟
آه. چه نفرت‌انگیزند این پیامک‌های کوتاه ِ باورناپذیر. آن زمان که خبری تلخ را می‌پراکنند.
بهت‌زده می‌شوی. بر پیشانی می‌کوبی. لب به دندان می‌گزی. و آن‌گاه از عمق ناخودآگاهت تلاش می‌کنی تا باور کنی دروغ بودن این واقعه‌ را. و چه دردناک است که در بحبوحه‌ی این تلاش، اشک، ناجوانمردانه سیلی می‌کوبد بر گونه‌هایت تا بیداریت را به رُخَت بکشد، تا فریاد بزند این حقیقت است.
با هم آمدیم. تو در نوجامه‌ی استادی، و ما در کهنه لباس دانشجویی
. با هم آمده بودیم. و هر دو زاده‌ی مهدِ آزادگی. قراری بود ما را. که در کنارت باشیم و بیاموزیم. که در کنارمان باشی و راه‌بری‌مان کنی. که پای رفتنمان به تنهایی نیست.
و چه زود می‌گذرد. آن نیم‌سالی که بر روی صندلی‌هایی نشستیم که تو در مقابلشان می‌ایستادی و می‌آموختی
. با همان لبخند مهربان همیشگی... . با هم آمده بودیم. ولی این رسم همراهی نبود. نیمه‌کاره رها کردن و تنها رفتن ...
و چه دیر می‌فهمیم. شیطنت‌های دانشجویی‌مان، در برابر منزلت استادیِ دوست بزرگی که هنوز  آرمان‌هایش و حقیقت‌های نابش به واقعیت‌های کوتاه و بریده‌ی دانشگاهی‌مان هبوط نکرده بود و چنان که می‌نمود هرگز چنین نمی‌شد. و سادگی و صمیمیت باورنکردنی‌اش به نظم خشک و اخلاق استادی بدل نشده بود و چنان که می‌نمود هیچ‌گاه نمی‌شد.
گویی خدا او را بیش‌تر از ما دوست می‌داشت که دعای‌مان در شفایش و تقاضایمان در بازگشتش به سویمان را نپذیرفت و او را به خویش فراخواند. که می‌داند؟ ما را از قضا، جز این قدر ننمایند.

روانش شاد و یادش گرامی، دکتر فرهاد علمی

ما از خداییم و به سوی او بازمی‌گردیم

 

 

حميد دابالا

    ارسال نظر ( 1 )!
موضوع : براي يک دوستتاريخ : 13 June 2007   شماره : 2

و او بزرگ تر است...

آن زمان که آمدم، نمي پسنديدمت. رفتارهايت و گفتارهايت نه تنها برايم ناراحت کننده بود، که گاهي شايد تاب ديدنت را هم نداشتم. آنچه مي کردي، و آنچه مي گفتي، همگي از ديد من ِ به اصطلاح نکته بين پنهان نمي ماند و عيب هايت را - که در نظرم کوچک هم نبود- مو به مو مي ديدم. که مي داند؟ شايد تو نيز مرا اين گونه مي ديدي.
و اکنون که مي روي، افسوس خوردن دامنگيرم شده. به گذشته که مي نگرم، نقطه ي شروعي نمي يابم. نمي دانم سرآغازش کجا بوده، چگونه اين رخداد روي داده و از کِي تو را شناخته ام. ديگر رفتارهايت و گفتارهايت برايم نکته نکته درس هاي بزرگي بود. اگر نه از لحظه لحظه ي با هم بودن، ولي در بيش تر زمان هاي در کنار هم بودن از تو بسيار آموختم. ديگر عيبي در تو نمي ديدم. يا اگر بود، آنقدر کوچک بود که بشود نديدش. و حال ديگر شايد جدايي ات را تاب ندارم. نه، نه اين که به تو عادت کرده باشم. نه. برايم يک دوست بسيار خوب شده بودي. دوستي اي که براي من هرگز از ميان نمي رود. که مي داند؟ شايد - که به حتم- من براي تو اين گونه نبوده ام.

پروردگارا! تويي که هماره دست ياريگرت پناهم بوده، سپاس تو را که تا کنون، هميشه چنين دوستاني فراراهم قرار داده اي.

---------------------------------
پي نوشت

1- نوشتم، چون مي دانستم که هرگز در گذر عمرش، اين خط نوشته ها را هيچ گاه نخواهد ديد و نخواهد خواند.
شايد اين نخستين باري است که اين گونه در اينجا نوشته ام. و اميدوارم آخرين بار باشد.

2- يکي از اندک کساني بودي که در حضورت دل دردهايم! را به فراموشي مي سپردم.

 

 

حميد دابالا

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : دل درد!تاريخ : 08 June 2007   شماره : 1

و او بزرگ­تر است ...

 

...

هر درد نبايست گفت؛ و هر حرف نشايد كه شنيده شود. برخي دردها بايد مدفون شود در دل.

 

 

-----------------------------

پي­نوشت

پيش­تر گمان مي­كردم بايست آدم دل­گنده­اي بود- گو اين كه از لحاظ ظاهر اين­گونه شدم- . پيدايش اين انديشه، خود در پي رنجيدگي خاطري حاصل شد. مدت­ها با اين ايده زندگي سپري كردم، چون مي­پنداشتم بسياري از آدم­ها بيش­تر ِ رفتار و گفتارشان ناشي از ناآگاهي و ناخودآگاهي است. رنجيدن و به دل گرفتن نه سودي دارد، كه حسودي آرد.

اما، نه. ... گويا اشتباه مي­كردم. نمي­توان نرنجيد ... نبايد كه بي­اعتنا گذشت و توجه نكرد. ... و حيف كه نبايد گفت.

نمي­توان ديد و رنجيده نشد. نمي­توان شنيد و آزرده نشد. نمي­توان ...

 

 

حميد دابالا

    ارسال نظر ( 1 )!

1234...5


Copyright 2005 MyCloob.com. All right reserved.